<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>هنر پارسه</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-26T15:48:27+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>سرگذشت زمین!!!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/7"/>
        <published>2010-08-16T05:26:36+01:00</published>
        <updated>2010-08-16T05:26:36+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/7</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>تصور کنید که بتوانیم سن زمین که غیر قابل تصور است را فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم. در این صورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود.هیچ اطلاعاتی در مورد هفت سال اول زندگی این فرد وجود ندارد و درباره ی سال های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش و پراکنده ای داریم!!! اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی گیاهان و جنگل ها در آن پدیدار شدند و شروع به رشد و نمو کردند.اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یک سال پیش نبود یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/7"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">تصور کنید که بتوانیم سن زمین که غیر قابل تصور است را فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم. در این صورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود.<br>هیچ اطلاعاتی در مورد هفت سال اول زندگی این فرد وجود ندارد و درباره ی سال های میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش و پراکنده ای داریم!!! اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی گیاهان و جنگل ها در آن پدیدار شدند و شروع به رشد و نمو کردند.اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یک سال پیش نبود یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا هشت ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد و در اوایل هفته پیش میمون های آدم نما&nbsp; به آدم های میمون نما تبدیل شدند و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت. انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است.<br>بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و ...<br>حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلایی بر سر این بیچاره 46 ساله آورده است.او طی 40 دقیقه بیولوژیکی از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است. او خودش را به نسبت های سرسام آوری زیاد کرده است و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض... سوخت های این سیاره را مال خود می داند و آنها را به یغما برده است و الآن همانند کودکی معصوم و بی تقصیر ایستاده و به این حمله برق آسا نگاه می کنند<img src="http://lease-color-copiers.com/Earth_Sky" alt="زمین زیبای ما" vspace="0" align="baseline" border="0" hspace="0">

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آدم ها از نگاه دکتر علی شریعتی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/6"/>
        <published>2010-08-09T04:28:13+01:00</published>
        <updated>2010-08-09T04:28:13+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/6</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم نیستند، حضور عمده آدم ها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.آنان که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. همان مردگان متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نی آیند، مرده و زنده شان یکی است.آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند. همان آدم های معتبر و با شخصیت، کسانی که در بودنشان سرشار </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/6"><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><font size="2">آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم نیستند، حضور عمده آدم ها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.<br>آنان که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند هم نیستند. همان مردگان متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نی آیند، مرده و زنده شان یکی است.<br>آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند. همان آدم های معتبر و با شخصیت، کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تأثیر خود را می گذارند. کسانی که همواره در خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم. <br>آنهایی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند، هستند. شگفت انگیز ترین آدم ها در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم.باز می شناسیم. می فهیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم،گویی قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.<br></font>

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>شعری از پابلو نرودا</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/5"/>
        <published>2010-08-08T03:05:27+01:00</published>
        <updated>2010-08-08T03:05:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/5</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>خدایا دوست ندارم تا زمانی هستم مرده باشم
به آرامی آغاز به مردن می کنی! 
اگر سفر نکنی اگر چیزی نخوانی!
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی! 
اگر از خودت قدردانی نکنی!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خود بکشی!
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی!
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی!
اگر روزمرگی را تغییر ندهی!
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی!
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی!
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/5"><![CDATA[<P align=right>خدایا دوست ندارم تا زمانی هستم مرده باشم</P>
<P align=right>به آرامی آغاز به مردن می کنی! </P>
<P align=right>اگر سفر نکنی اگر چیزی نخوانی!</P>
<P align=right>اگر به اصوات زندگی گوش ندهی! </P>
<P align=right>اگر از خودت قدردانی نکنی!</P>
<P align=right>به آرامی آغاز به مردن می کنی</P>
<P align=right>زمانی که خودباوری را در خود بکشی!</P>
<P align=right>وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند!</P>
<P align=right>به آرامی آغاز به مردن می کنی</P>
<P align=right>اگر برده عادات خود شوی!</P>
<P align=right>اگر همیشه از یک راه تکراری بروی!</P>
<P align=right>اگر روزمرگی را تغییر ندهی!</P>
<P align=right>اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی!</P>
<P align=right>یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی!</P>
<P align=right>تو به آرامی آغاز به مردن می کنی</P>
<P align=right>اگر از شور و حرارت</P>
<P align=right>&nbsp;از احساسات سرکش </P>
<P align=right>و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند</P>
<P align=right>و ضربان قلبت را تندتر می کنند</P>
<P align=right>دوری کنی!</P>
<P align=right>تو بهآرامی آغاز به مردن می کنی</P>
<P align=right>اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی!</P>
<P align=right>اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی!</P>
<P align=right>اگر ورای رویاها نروی! </P>
<P align=right>اگربه خودت اجازه ندهی </P>
<P align=right>که حداقل یکبار در تمام زندگیت</P>
<P align=right>ورای مصلحت اندیشی بروی!</P>
<P align=right>امروز زندگی راآغاز کن</P>
<P align=right>امروز مخاطره کن امروز کاری بکن </P>
<P align=right>نگذار که به آرامی بمیری </P>
<P align=right>شادی را فراموش نکن</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بخت بیدار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/4"/>
        <published>2010-07-31T04:50:47+01:00</published>
        <updated>2010-07-31T04:50:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/4</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد &quot;بخت با من یار نیست&quot; و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: &quot;ای مرد کجا می روی؟&quot;مرد جواب داد: &quot;می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!&quot;گرگ گفت : &quot;میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/4"><![CDATA[<DIV align=right>روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.<BR>پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.<BR>او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"<BR>مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"<BR>گرگ گفت : "میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟"<BR>مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.<BR>او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.<BR>یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد کجا می روی ؟"<BR>مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"<BR>کشاورز گفت : "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟"<BR>مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.<BR>او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.<BR>شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به کجا می روی ؟"<BR>مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"<BR>شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"<BR>مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.<BR>پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.<BR>جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"<BR>و مرد با بختی بیدار باز گشت...<BR>به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.<BR>و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."<BR>شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم."<BR>مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"<BR>و رفت...<BR>به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."<BR>کشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد."<BR>مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"<BR>و رفت...<BR>سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"<BR>شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟<BR>بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.<BR><IMG height=600 src="http://www.anobanini.ir/pic/travel/mazandaran/savadkoh/alasht/b/PIC_0106.jpg" width=800></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>محبت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/3"/>
        <published>2010-07-31T04:07:31+01:00</published>
        <updated>2010-07-31T04:07:31+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/3</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>در آن پگاه بی رنگ نا مهربانی
تندیس احساسم شکست
قفل بر لب داشتم
در حصر خموشی ها زنجیر گردیدم
سکوتم را شنیدند
اما ....
بی درنگ سوی دیگری رفتند
توان دیگر نمانده
ولی ....
ای تو همیشه جاری در چشمانم
آواز کن مرا به گلبانگ لبخندت
ف.ج</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/3"><![CDATA[<P align=center>در آن پگاه بی رنگ نا مهربانی</P>
<P align=center>تندیس احساسم شکست</P>
<P align=center>قفل بر لب داشتم</P>
<P align=center>در حصر خموشی ها زنجیر گردیدم</P>
<P align=center>سکوتم را شنیدند</P>
<P align=center>اما ....</P>
<P align=center>بی درنگ سوی دیگری رفتند</P>
<P align=center>توان دیگر نمانده</P>
<P align=center>ولی ....</P>
<P align=center>ای تو همیشه جاری در چشمانم</P>
<P align=center>آواز کن مرا به گلبانگ لبخندت</P>
<P align=center>ف.ج</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دلقک</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/2"/>
        <published>2010-07-28T07:17:09+01:00</published>
        <updated>2010-07-28T07:17:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/2</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همیشه صورتکی بر چهره داشتم که میخندید 
&amp;nbsp;تا وهم گنگ اندوهی که پس پشت آن جاریست 
ملال خاطر کس نگردد و ناکسان هستی مرا چنین تلخ و زهر آلود نیابند 
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nb</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/2"><![CDATA[<FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>
<P class=content_text style="TEXT-ALIGN: right" align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; همیشه صورتکی بر چهره داشتم که میخندید </FONT>
<P class=content_text align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>&nbsp;تا وهم گنگ اندوهی که پس پشت آن جاریست </FONT></P>
<P class=content_text align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>ملال خاطر کس نگردد و ناکسان هستی مرا چنین تلخ و زهر آلود نیابند </FONT></P>
<P class=content_text style="TEXT-ALIGN: right" align=left><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;آه: </FONT></P>
<P class=content_text align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>ای خنده هاتان پر گل و شادمانیتان برقرار </FONT></P>
<P class=content_text align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif>من غمگینم غمگین و صورتک خندانم شکسته است.</FONT></P>
<P class=content_text align=center><FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif></FONT>&nbsp;</P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تجربه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/1"/>
        <published>2010-07-28T07:09:47+01:00</published>
        <updated>2010-07-28T07:09:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.parse-art.mihanblog.com/post/1</id>
        <author>
            <name>فرانک جمالی</name>
        </author>
        <summary>اما با دلی بر اعتقاد خویشتن راسخ،
همچنانم پای در راه است.
با فراز و پستش آنهم پیچ اندر پیچ
زندگی راهیست طولانی.
روی می گردانم اینک سوی دیروز و هزاران روز بگذشته
خیره می ماند نگاهم روی آن خاطرات تلخ و شیرین گذشته؛
آری ای دنیای پیر عبرت آموز
روزهایم را چون کلامی یا که درسی بازگو؛
بازگو آنکه را عاشقی می بایدش.
ف.ج</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.parse-art.mihanblog.com/post/1"><![CDATA[<P align=center>اما با دلی بر اعتقاد خویشتن راسخ،</P>
<P align=center>همچنانم پای در راه است.</P>
<P align=center>با فراز و پستش آنهم پیچ اندر پیچ</P>
<P align=center>زندگی راهیست طولانی.</P>
<P align=center>روی می گردانم اینک سوی دیروز و هزاران روز بگذشته</P>
<P align=center>خیره می ماند نگاهم روی آن خاطرات تلخ و شیرین گذشته؛</P>
<P align=center>آری ای دنیای پیر عبرت آموز</P>
<P align=center>روزهایم را چون کلامی یا که درسی بازگو؛</P>
<P align=center>بازگو آنکه را عاشقی می بایدش.</P>
<P align=center>ف.ج</P>]]></content>
    </entry>
</feed>

